تنهايي

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!

يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۰۴:۴۷ | آرشيو نظرات (4) :موضوع |

تنها

به نام تنهاترين كسي كه در تنهاييم تنهايم گذاشت

شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي اقتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خود آورد چشمهايم را باز كردم با ديدن گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي اين بارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز است شبها براي ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگر به خود براي آمدنش اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنم و نگاهم بعد ار او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود

هر چند از آيينه بي رنگ تر است

از خاطر باغچه ها دلم تنگ تر است

بشكن دل بي نواي ما را اي عشق

اين ساز شكسته اش خوش آهنگ تر است

كي گفته سه تا بخش داره جدايي

جدايي هر غمش هزار تا بخشه

دل ميسوزونه مثل آذرخشه

زندگي معلم بي رحمي است كه درس نداده امتحان مي گيرد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۰۱:۴۸ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

ميدوني

ميدوني وقتي غم سبكه اشك راحت مياد ، ولي امان از اون روزي كه غم

 سنگين باشه . ديگه اشكام ياريت نميدن ، چون عظمت و بزرگيه غمتو

اشكات نميتونن نشون بدن..كه تبديل ميشه به بغض..بغضي سنگين كه

ميخواد خفت كنه،،!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۴۵:۲۸ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |

تنهايي احساس كيه؟

تنهايي شايد احساس اون تك ستاره ي درخشان تو آسمونه

 كه نزديك به ماهه و مهتاب نميذاره كسي چشمش اون رو ببينه!

تنهايي شايد احساس ماه باشه كه به خاطرمهتاب

 نميتونه تك ستاره ي درخشان كنارش رو ببينه!

تنهايي شايد احساس خورشيد باشه

كه به جز ابر كه اون هم دشمنشه همدمي نداره!

تنهايي شايد احساس آسمون باشه

كه فقط شاهد رفت و آمد ماه و خورشيد و ستاره است

و فقط به اين فكره كه آيا زماني خواهد رسيد كه ديگران شاهد رفتنش باشند!

تنهايي شايد احساس من باشه

كه نه آسمونم ونه خورشيدونه ماه و نه ستاره،تنها كسي هستم كه آرزو دارم

 شبي بياد كه بدونم،آره فقط بدونم در اين بيداري انتظار چه كسي رو ميكشم!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۲:۴۲:۲۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

دلتنگي

اشكاي روز تنهايي... امشب چرابايد بياد؟

گريم چرا داره مياد ؟... مگه كي برد منو زياد؟


هي روزگار چي بگم بهت كه يه روز خوبي يه روز بد ...يه روز شيريني و يه روز تلخ...

يه روزپراز خنده و شورو حالي ,يه روز انقده دلگيري كه جز گريه كاري نميتونيم بكنيم...!!

ولي بازم شكر ,شكر ت اي خدا ...بازم راضي هستيم ..

نمي دونين چه حالي دارم ...انقد اينروزا بي حالم كه اصلا حالو حوصله ي آپ كردن رو نداشتم ولي خوب امروز اومدم تا با حرف زدن يه خورده خودمو خالي كنم ...!!!

ولي حالا كه اومدما نمي دونم چرا حرفم نمياد...

اينم شانس ما..!!!

ولش كنين ...شعرو بخونين خودتون متوجه همه چي ميشين...!!

كاش لحظه ي مرگم امشب بود .

كاش مرغ نفست با من بود

كاش با من بودي و مي گفتي

كه اين قصه همه در فكرم بود

كاش بانوي شهر مشرق با من بود

كاش با مهرباني و خوبي با من بود

كاش چشمانم ميديد روزي را

كه دستانت محرم دردم بود

سيل اشكي گرفت چشمم را

اين ها همه قصه ي عشقم بود

بي تو حتي در اوج خنده هام

بر لب خشكيده ام ماتم بود

كاش با من بودي همه ي ذكرم بود

اين ذكر همه در فكرم بود

اين اي كاشها همه در فكرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

كاش لحظه اي با من مي بودي

آن لحظه به خدا قسم لحظه ي شادم بود

آن شادي را نديدم هرگز من

آن شادي همه در فكرم بود

تجربه ي بي مهري مرگ من است

اين گفته كلام آخر بود

كاش ميگفتي حرفي كه رازت بود

كه همه دردم در رازت بود

كاش ميگفتي حرف دلت را

ولي اين حرف دل صداي نازت بود

اين نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاري غم و غصه ي من

صداي دلنواز سازت بود

كاش لحظه ي مرگم امشب بود

كاش لحظه ي مرگم امشب بود

گرفتين چي شده ديگه..؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۳۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۳۰:۳۷ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |

تنها


هر چه داشتم بخشيدم و تنها شدم
عزيزم تو مرا مجبور كردي كه يكي از ترانه هاي غمگين راديو را به طور مرتب بشنوم
هر چه موج راديو را عوض مي كنم، با ز هم همان ترانه را مي شنوم
كاش مدت درازي بهترين ترانه نباشد
براي اين كه اگر مرتب آن را پخش كنند تاب تحمل ندارم
اين ترانه از حال و روزگار ما حكايت مي كند
و خواننده همچنان آن را مي خواند
عشقم را نثار تو كردم... اما آن را نپذيرفتي
زندگيم را وقف تو كردم، اما در كنارم نماندي
كاش روزي آن را به برگرداني.
عشقم را نثار تو كردم... اما آن را نپذيرفتي
عشقم را به تو هديه كردم آن را دور انداختي
كاش روزي آن را به من بازگرداني
گاهي عاطل و باطل مي نشينم و خيال مي بافم و باران را تماشا مي كنم
يا يكي از مجله هاي قديمي ات را كه يادم رفته دور بيندازم ورق مي زنم
كمي مي خوابم يا در اتاق راه مي روم
سيگار مي كشم
به كسي كه زماني مي شناختم تلفن ميزنم
تنها براي اين كه از شر راديو خلاص شوم
براي اين كه اگر مرتب آن را پخش كنند تاب تحمل ندارم
نمي خواهم آن را بشنوم
اما خوانده همچنان مي خواند
عشقم را نثار تو كردم... نپذيرفتي
زندگيم را وقف تو كردم، در كنارم نماندي
كاش روزي آن را به من برگرداني
عشقم را نثار تو كردم... نپذيرفتي
عشقم را به تو هديه كردم، آن را دور انداختي
كاش روزي آن را به من برگرداني

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۳۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۲۷:۴۲ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

بازي عشق

بازي عشق


گفتي برو، گفتم به چشم اين بود كلام آخرين
گفتي خدا حافظ تو، گفتم همين؟، گفتي همين
گريه نكردم پيش تو با اين كه پر پر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
بازي عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درويش
نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان كردن داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره دل رفته بود، من لاف بردن مي زدم
قلعه دل، اسب غرور، لشكر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو، اين همه يادگار عشق
گفتم ببر هر چي كه هست، رقيب درد چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز، با فتح اين همه شكست
بازي عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درويش
نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان كردن داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره دل رفته بود، من لاف بردن مي زدم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۳۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۲۶:۱۷ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

خسته ام

خيلي خسته ام




خيلي خسته ام، خيلي خيلي خسته ام، از اين دنيا، از اين زندگي، از اين روزها و شب هاي تكراري، حتي از خودم خسته ام، اين تنهايي و بي كسي با غم و غصه هاش ديوونه ام كرده. خسته شدم بس كه گريه كردم، بس كه خيره شدم به ديوار بي رنگ روبروم و بغضم تركيد. آخ كه چقدر تنهام
به هر كي نگاه مي كنم دردو تو نگام نمي بينه، با هر كي حرف مي زنم فقط مي خواد اشكامو پاك كنه، نمي خواد حرفامو گوش بشنوه. همه با غم و غصه هام غريبه ان، حتي تو
آخ تو! ياد تو كه مي افتم بغضم دوباره مي تركه. صورتم از اشك خيس مي شه، دلم براي هزارمين بار مي شكنه. حتي تو بهم پشت مي كني . حتي تو
آخه من به كي بگم غم و غصه هامو؟ از همه بريدم به خاطر تو. از همه بريدم تا برسم به تو. به تو رسيدم اما به سرابت، به رويات. نگاهت مي كنم نگاهم مي كني، مي خندي اما نمي فهمي چي مي گم، نمي فهمي چي مي خوام! نمي فهمي بهم پشت مي كني مي ري
اونوقت فقط يه آرزو مي كنم كاش يه كم برات مهم بودم. كاش تو دلت بودم. خودتم نمي خوام كاش يه ذره از عشقتو داشتم. آخه تو نگات هيچ عشقي نمي بينم. آخ كه چقدر تنهام. حتي تو باهام غريبه اي؟ بغضم مي تركه
حالا جز بارون اشكام كي يارم مي شه؟ جز دستام كه صورتمو مي پوشونه كي اشكامو پاك مي كنه؟ كي نوازشم مي كنه؟ كي باهام حرف مي زنه؟ كي جز خودم...؟
آخ كه چقدر تنهام
خدايا فقط تو مي دوني چقدر تنهام، چقدر تنها، چقدر خسته، چقدر عاشق، فقط تو مي دوني

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجيد زارعي\ | ۳۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۲۱:۴۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |